در خود بپیچم با خود بشینم هیچ صدایی نباشد از آن روزهایی که دلم میخواهد پر کشم از این هیاهو زل بزنم به تمام مردمانی که در هجوم دردها و ترسها می روند و می روند چه قدر دلم میخواهد در انبوه این سوالها نباشم و هیچ صدایی نباشد از آن روزهایی که دلم میخواهد با صدای بلند انقدر گریه کنم که خسته شوم کرخ شوم و خوابم ببرد و هیچ صدایی نباشد از آن روزهایی که دلم می خواهد قدم بردارم در سیاهی آسفالتهایی که نه هدفی دارند و نه تمامی و عشق بازی کنم با میادین و کوچه هاو خیابانها و جدولها با افکارم... از ان روزهایی که دلم میخواهد از این به ظاهر آدمها فرار کنم کسانی که نمی فهمند و خود فکر میکنند که خیلی می فهمند ... اما این روزها از
آن روزهایی است که دستانم را به دورم حلقه میکنم و آرام در آغوش خودم اشک می ریزم و اشکها را گهگاهی از روی گونه هایم پاک میکنم در دلم دردها دارم.... *بعضی از امید دادنهای اطرافیان شبیه این میمونه که تو صحنه اعدام به یه محکوم پس از عطسه کردن بگی عافیت باشه...! *دلم دنیا دنیا آغوش گرم میخواد دلم یه دنیا گریه میخواد بغضی نشکسته دارم خدایا میشه سرمو بذارم رو پات و تو موهامو ناز کنی؟ چهل و سومین پیوند جدایی هایمان مبارک شوریده(مرسا)
از آن روزهایی است که دلم میخواهد
| Design By : Pars Skin |

