ساز دلم
ساز عشقم
ساز شعرم
ساز احساسم
در بیکرانه های درد و زخم
شکست
وساز شکسته ام
سکوت را برایم نواخت
و من ماندم و لبی خاموش
و دلی خاموش تر
من ماندم و سکوت بغض درد...
دیگــر مرا توانـــی و نائی نمــــانده است
شکــسته ساز عشــق و نوایی نمانده است
از بس خدا خــدا نمـوده ام و ناله کرده ام
کر شد فلـــک مگر که خدایی نمانده است
ریــزنند روی زخم نمـــک،ریشـــتر کنند
بر درد و زخــم ریش دوایی نمـانده است
شــــد در به در دلـــم به بـیابان نهـــاد سر
در دیر و کوی و میکده جای نمـانده است
پر بود باغ دلـم طبـــق اندر طـــبق ز گـل
عــریان شدست شاخ و قـبایی نمانده است
بغـــض که در گلوست نفس را گرفـته ره
در سینــه غـــیر آه ، هوایــی نـمانده است
سلـــطان بـود که از هوســـش پیـروی کند
درکوی عشق پاک گدایی نمانده است
شاعر گمنام
به خاطر تاخیر شرمنده ام
و اگر به خونه های گرمتون دیر به دیر سر میزنم
به حساب بی معرفتی و فراموش کردن نذارین
مشکلات زندگی از یه طرف
درسهای سخت دانشگاه
رفتن به شهرستان و زندگی خوابگاهی
و این دل خسته و شکسته ام
از یه طرف دیگه باعث شدن نتونتم به موقع بنویسم
و به خونه هاتون سر بزنم
از این به بعد دیر به دیر اینجا آپ میشه
تا وقتی که مشکلاتم تموم بشه
منو به بزرگی خودتون ببخشین
چون واقعا فرصت شعر نوشتن هم ندارم
مواظب خودتون باشین و اگر دیر سر زدم ناراحت نشین
دوستون دارم و دلم به وجود دوستایی مثل شما خوشه
دست تک تکتونو می بوسم
منو از یاد نبرین.... برام دعا کنین
موفق و عاشق باشین
یا حق