به دیدار اجل باشد، اگر شـــادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد ، اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه هـمراهی
باز هم پاییز آمد
و باز هم آخرین برگ دفترش
آذرش را
نشانه رفت
باز هم فصل بی برگی
فصل غم
فصل زرد
آمد و در آغوشم کشید
برایم خواند:
که تو مانند منی
ای تنهاترین
تو نیز همرنگ منی
و اینگونه است که زاده ی منی
و من
از زردی اش
رخ زرد را
از سرخی اش
دل به خون آغشته را
از بی برگی اش
رفتن یاران را
و از سردی اش
غم عشق را
به ارث برده ام
و اینگونه است که گویند
شوریده ام و پاییزی
و اکنون من و پاییز
یاران دیرینه ایم
در این چرخ نامرد روزگار
×××××××××××××××××××××××××××××
و حال در نهمین روز
از نهمین ماه سال
کنار دفتر دلنامه هایم نشسته ام
و به سالهای از پیش گذشته می نگرم
سالهای نگرانی ، تشویش، درد ، زخم و تنهایی و تنهایی
می نگرم
از آن دورها دخترکی را میبینم
که چشم امیدش به آینده
و دل خسته اش منتظر است
و اکنون دختری را می بینم
که دلش جای عشق
و تنش کوره ی آتش
اما نگاهش سرد است
دختری که ندانست چه شد؟
چه گذشت؟
و حال نمیداند چه خواهد شد؟
تنها همین را میداند
که تا عشق هست
هستم
و گر نباشد
نیستم......
×××××××××××××××××××××××××××××
نهم آذر ماه بار دیگر آمد
و تولدم را به یاد آورد
از تمامی شما دوستانم به خاطر مهربانیهایتان
ممنونم
و از اینکه زخم نهان را فراموش نکردید
دستان مهربانتان را می بوسم
دیگر سخنی نیست
بهتر بگویم
دیگر چیزی ندارم که بنویسم
تنها در آخر
میخواهم
برایم دعا کنید
همین.....
در جام فلک، باده ی بی دردسری نیست
تا ما به تمنا، لــــــــب خاموش گشاییم
در دامن این بحر، فروزان گهری نیست
چون موج ، به امید که آغوش گشاییم؟