روزهای عجیب
دوباره میگویم
چندباره هم می گویم
که دوستت دارم
که شبها
باز هم برایت " نادعلی" می خوانم
که مردمک سیاه چشمانت
مرا با سیاهی پیوندی ابدی داد
که شاعرم میکنی
سالها که هیچ
قرنها هم بگذرد
باز هم می گویم
که تا ابد
تنها نام " تو " را فریاد میزنم
* ماه قبل نشد بنویسم آخه درگیر کارهای جشن عروسی بودم، ابی هم که هم سربازی میره هم سر کار دیگه هیچ وقتی براش نمیمونه ( اما این ماه رو باید مینوشتم)
* 28 شهریور 91 جشن عروسیمونه... دعا کنین همه چی به خیر و خوشی برگزار بشه نمیدونین چه قدر استرس دارم... ( به همین دلیل ماه بعد هم نمی تونم چیزی بنویسم)
* روزهای عجیبی رو دارم میگذرونم هم خوبه هم بد، هم استرس داره هم آرامش، نگران آینده ام و شاد از اینکه بالاخره این روزهای دوری و غصه تموم میشه... اما دوری از خانوادم خیلی واسم سخته ... خدایا تنهامون نذار
* خیلی خسته ام... امیدوارم این یه ماه هم زود بگذره تا خستگیم تموم بشه
* حرفها زیاده اما زیاد وقت ندارم... شما و اینجا رو دوست دارم و نیومدنم دلیل بر بی معرفتی نیست خیلی گرفتار کارهای این جشن و خونه هستم... امیدوارم درک کنین
چهل و نهمین ماهگرد پیوند رویاییمون مبارک
مرسا