روزهای عجیب

دوباره میگویم

چندباره هم می گویم

که دوستت دارم

که شبها

باز هم برایت " نادعلی" می خوانم

که مردمک سیاه چشمانت

مرا با سیاهی پیوندی ابدی داد

که شاعرم میکنی

سالها که هیچ

قرنها هم بگذرد

باز هم می گویم

که تا ابد

تنها نام " تو " را فریاد میزنم


* ماه قبل نشد بنویسم آخه درگیر کارهای جشن عروسی بودم، ابی هم که هم سربازی میره هم سر کار دیگه هیچ وقتی براش نمیمونه ( اما این ماه رو باید مینوشتم)

* 28 شهریور 91 جشن عروسیمونه... دعا کنین همه چی به خیر و خوشی برگزار بشه نمیدونین چه قدر استرس دارم... ( به همین دلیل ماه بعد هم نمی تونم چیزی بنویسم)

* روزهای عجیبی رو دارم میگذرونم هم خوبه هم بد، هم استرس داره هم آرامش، نگران آینده ام و شاد از اینکه بالاخره این روزهای دوری و غصه تموم میشه... اما دوری از خانوادم خیلی واسم سخته ... خدایا تنهامون نذار

* خیلی خسته ام... امیدوارم این یه ماه هم زود بگذره تا خستگیم تموم بشه 

* حرفها زیاده اما زیاد وقت ندارم... شما و اینجا رو دوست دارم و نیومدنم دلیل بر بی معرفتی نیست خیلی گرفتار کارهای این جشن و خونه هستم... امیدوارم درک کنین


                              چهل و نهمین ماهگرد پیوند رویاییمون مبارک

                                                                                                       مرسا

روزگاره دیگه...

کوچه به کوچه چشمانم ابریست

اقیانوس صبرم مواج است

تاب شستن اندوهم نیست

چرا که من خود دردم

بغضم

غم را گریستم

زخم را سرودم

طعم فریادی در کام سکوتم

اینجا نشسته ام

بیگانه وار و خسته

عطر تنهایی انچنان مدهوشم کند

که گویی

هیچ کس تاریکی دلم را روشنی بخش نیست

سرگردانم

نه مثل باد

نه مثل ابر

و نه مثل پرندگان مهاجر

سرگردانم همچو صدا

که به گوش کسی نمی رسد

م.ن ( مطلبی که چند روز پیش تو صفحه ف ی س بوکم نوشته بودم)

 

حرفها زیاده یعنی من پرم از حرف اما نمیدونم چرا گفتنش واسم سخت شده... دلیلشو نمی دونم( شاید همونایی باشه تو پست قبلی گفتم) اما دلم میخواد هر چند کم بازم بنویسم. 

ابراهیم سربازیش 1 تیر تموم میشه البته آموزشیش. به من که سخت نگذشت شاید چون به دوری عادت کردم( چه عادت بدی) خدا میدونه بقیه سربازیش چه طوری بگذره که مطمئنم به من خیلی سخت میگذره.

زندگی اینورم( یعنی زندگی با مامانو داداشام) سخت میگذره همیشه اینجوری بوده تازگی نداره اما متاسفانه تنها چیزی که بهش عادت نکردم همینه. سالهاست که منتظرم این مشکلات تموم بشه اما اگه یکی تموم بشه یکی دیگه به نوعی شروع میشه دلم واست دیدن آرامش تو چشمای مامانم بی تابی میکنه... خیلی سخته که تو نگاه مامان و دوستات خیره بشی و لبخند بزنی و وانمود کنی چیزی اذیتت نمیکنه و اینجور سختیها واست عادت شده... شاید اگه یه دختری بودم که کمتر احساساتی بود و اینقدر دنبال رویاهاش نبود راحت تر میتونستم از کنار همه چی بگذرم اما متاسفانه من تموم لحظه های زندگیمو به فکر حسهایی هستم که تو دل مامان و داداشام و یا دیگران در حال گذرن و از اینکه نمیتونم کاری کنم ناراحتم. 

نمی خوام ناراحت یا نگرانتون کنم این حرفهایی که میزنم همیشه بوده تازگی نداره اگه الان دارم میگم فقط دلیلش اینه که واقعا خستم کردن. تمام گذشته واسم خاطرات تلخ بوده و نگاه به آینده همش نگرانی و بدون هیچ دلخوشی و اگه بخوام در حال زندگی کنم که اونم...

فقط میخوام واسم دعا کنین...نه اینکه مشکلاتم حل بشه دعا کنین صبرم زیادتر بشه و بتونم عادت کنم و اینو یاد بگیرم که تو این دنیا هیچ کس نیست که بخواد به تو آرامش بده 

* دوستون دارم...هم شما رو و هم اینجا رو...بهم آرامش میدین

* خواهر گلم مینای عزیزم( پروانه ای که دلم را عاشق کرد) از تو به خاطر همه مهربونیات ممنونم... از اینکه همه 26امها به یاد داری و به یه sms قشنگ واقعا شادم میکنی چیزی که همیشه بهش می بالم مهربونی و دل پاک توست... همیشه به یادت هستم.

 

                                 چهل و هفتمین پیوند رویاهامون مبارک

 

                                                                          مرسا

 

بدون مناسبت خاص... دو کلوم حرف ساده

خیلی وقته که ننوشتم، نیستم، یا کاری پیش اومده یا دسترسی به اینترنت نداشتم و یا حسی واسه نوشتن نبوده، هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بشه که چند ماه مطلبی رو ننویسم و اینجوری دور بشم از نوشته هایی که یه جورایی تنها آروم کننده دنیای پر از هیاهوی منه

اینبار اومدم بنویسم با اینکه نه 26 امه و نه مناسبت خاصی، فقط یه حس بود که بعد از گذشت مدتها یهو رسوخ کرد در تمام سلولهای من، نیاز به خالی کردن حسی که داره منو میخوره باعث شد که بیام بنویسم، اینجا تنها خونه ی ماندگار نوشته هامه، با اینکه دفتر و سالنامه و شعرام هستن اما اینجا واسم یه معنای دیگه ای میده

ماه هاست که دچار سکون شده ام، یه جورایی این سکون با من عجین شده و شبانه روز از بودنش هم لذت میبرم، نه چیزی عوضم میکنه نه خودم میخوام که عوض بشم نمیدونم این سکون خوبه یا نه اما اینو میدونم که اگه عادت کنم میتونه خطرناک باشه، اتفاق خاصی نیفتاده، با ابی مشکلی ندارم و اتفاق نگران کننده ای هم نیست اما دلم بیزار شده از این زندگی و افکار و خیالهایی که هر روز صبح به مغزم هجوم میارن اما مجبور میشن همونجا مدفون بشن چون نه به زبون میتونم بیارمشون و نه میتونم حلشون کنم چون خیلیاشون از دسترس من خارجن، گاه فکر میکنم مردابی شدم که داره بوی تعفن میگیره و این بوی تعفن بیشتر از همه داره خودمو اذیت میکنه اما حتی راضی نیستم از این مرداب بیام بیرون، زندگی ساکت و سخت و پر از مشکلات من ( که باز هم میگم خیلی از این مشکلات راه حلش دست من نیست یعنی من کاری از دستم بر نمیاد) منو به این تعفن رسوندن، وقتی نه تموم میشن و نه میتونی فرار کنی مجبوری قبول کنی و باهاشون کنار بیای اما این کنار اومدن واسه من همراه شد با سکون و بی حرکت موندن و هیچ حسی نداشتن نسبت به آینده و حال....

یه جورایی شدم مثل آدمی که به اطرافش هیچ توجهی نداره و دیگه نه هیچی شادش میکنه و نه هیجانی میتونه شور و شوق رو در اون پر رونق کنه، شدم ادمی که میذاره هر چی میخواد اتفاق بیفته و دیگه واسش مهم نیست قراره چی بشه، اونقدر این مشکلات روحمو سوهان زدن که از تیزی اون داره خودمو مجروح تر میکنه، مشکلاتی که با متولد شدن من بود( مشکلاتی که واسه هر کس میتونه باشه با یه شدت) و هنوز ادامه داره، گوشم پره از اینکه همه مشکل دارن و باید حلش کنی باید توکل کنی ... اما هر کس یه آستانه تحمل داره و بعد از اون ممکنه هر چی اتفاق بیفته و واسه من رسیدن به سکون و بی تفاوتی شد.

 نه روز واسم روشنه و نه شب واسم تاریک دنیا شده واسم یه رنگ، رنگی مبهم که نمی فهممش و درک نمیکنم، آدمها شدن موجوداتی که پر از حرفن اونم در چند ثانیه و بعد سکوتن و بی تفاوتی.

ناراحت این وضعیت نیستم... راضیم چون راحتم چون احساساتم دیگه اذیتم نمیکنن و اصلا واسم مهم نیست این وضع منو به کجا میبره... الان این جمله رو بیشتر درک میکنم: هر چی پیش آید خوش آید!

_______

·        نگران حالم نشین خوبم بابا... زندگیه دیگه

·        راستی اینم بگم که شهریور ماه اگه خدا بخواد جشن عروسی میگیریم... البته هنوز فقط حرفه اما انجام شدنش زیاده

·        چه قدر این روزها هوا گرمه... اما این سوزش من از گرما نیست از اتشیست که تو در وجودم نهادی!

·        با اینکه خیلی از دوستای گلم دیگه اینجا نیستن و نمیان اما همتونو دوست دارم و امیدوارم شاد و خوشبخت باشین!

                                                                   شوریده(مرسا)

این روزها....


از آن روزهایی است که دلم میخواهد

در خود بپیچم

با خود بشینم

هیچ صدایی نباشد

از آن روزهایی که دلم میخواهد

پر کشم از این هیاهو

زل بزنم به تمام مردمانی که

در هجوم دردها و ترسها

می روند و می روند

چه قدر دلم میخواهد

در انبوه این سوالها نباشم

و هیچ صدایی نباشد

 

از آن روزهایی که دلم میخواهد

با صدای بلند انقدر گریه کنم

که خسته شوم

کرخ شوم

و خوابم ببرد

و هیچ صدایی نباشد

 

از آن روزهایی که دلم می خواهد

قدم بردارم در سیاهی آسفالتهایی که

نه هدفی دارند و نه تمامی

و عشق بازی کنم با میادین و کوچه هاو خیابانها و جدولها

با افکارم...

 

از ان روزهایی که دلم میخواهد

از این به ظاهر آدمها فرار کنم

کسانی که نمی فهمند

و خود فکر میکنند که خیلی می فهمند

...

 

 اما این روزها از آن روزهایی است

که دستانم را به دورم حلقه میکنم

و آرام در آغوش خودم اشک می ریزم

و اشکها را گهگاهی از روی گونه هایم پاک میکنم

در دلم دردها دارم....

 

 

 

 

 

*بعضی از

 امید دادنهای اطرافیان 

شبیه این میمونه که

 تو صحنه اعدام

به یه محکوم پس از عطسه کردن بگی

عافیت باشه...!

 

*دلم دنیا دنیا آغوش گرم میخواد

دلم یه دنیا گریه میخواد

بغضی نشکسته دارم

خدایا

میشه سرمو بذارم رو پات و تو موهامو ناز کنی؟

                                                   

                چهل و سومین پیوند جدایی هایمان مبارک

                                                شوریده(مرسا)


دلم را روشن کن...

چراغ را خاموش کن

صدایت را روشن

اشک هایم را پاک کن

لبخندم را پر رنگ

تنهایی را رها کن

بزن بر شیشه ی دردم سنگ

سیاهی را به باد بسپار

بگو از دلهای تنگ

واژه به واژه مرا بسرای

بگو از شادی

شروع

شور

نگو از غم

غربت

غرور

بگو از زنده گی

بازگشت

نگو از مرگ

رفتن…


* تنها همین از دلم بر آمد... انقدر خسته و نا امیدم که دستم به نوشتن نمی رود،نگران نباشید دعایم کنید!

                                 چهل و دومین پیوند فاصله هایمان مبارک
                                                                                                            
شوریده(مرسا)

عظمت غیبت تو

در این عاشقانه ماندنهایِ بی‌ انتهایِ هر روز از روز پیش بیشتر رو به سقوط
و انتظار
انتظار
انتظار
چقدر آلوده شده‌ام به صبوری لحظه‌هایی‌ که انگار معلق مانده اند بین شدن‌ها و نشدن ها
چه قدر دورم از بودنها و نبودنها
شاید حتی وقوع یک حادثه کوچک از بودن تو
شاید حتی تصویر حضور تو در فضای آلوده از حجم نبودنت
شاید چکیدن لحظه ای از نگاه گرمت بر جسم سرد من
یاری گر این خستگی هایم باشد
خسته از فرداهای دورتر از دور
خسته از داشتن اینهمه آرزوهای محال
خسته از ماتم نگاه خودم
...
نبودنت را گریسته ام.....تلخ...تلخ
و به بودنت.... تنها دلخوش
چیزی باید در عظمت غیبت مکرر تو باشد
چیزی که سر سختانه مقاومت می‌‌کند با حسِ کشندهِ اتمامِ این آغازِ
همان که مرا روی پایم نگاه داشته است
همان که به معجزه می ماند
آنچنان که از تلخی نبودنت، امید بیدار است
و همچون سیب سرخی عطر بودنت را عطر افشان
همان که خستگی های انتظار را می رباید
 و همان که در گوشم نجوا کنان می گوید:
حافظه ی ابدیت پر می شود از قصه ی عشق بازیهایمان!
و این همان عظمت غیبت مکرر توست!!!


* این روزها پرم از....
* غمگین بود چی کار کنم؟ جور دیگه ای دلم راه نمیده بنویسم!!!
* بودن و نبودنش در کنار من باعث نمیشه دلتنگش نشم... نمیدونم چه حسیه که حتی وقتی کنارمه پرم از دلتنگی!!!
* دو سه روز دیگه میرم پیشش( اگه خدا بخواد ) حس عجیبی دارم که نمیشه توصیفش کرد
                                                                                                               
                        چهل و یکمین یک دل شدن عاشقانه هایمان مبارک
                                                                                                       شوریده(مرسا)

عاشقانه

سلام

اول به تنها دلیل بودنم مرسای عزیزم سلام می کنم و بعد

سلام به دوستان عزیز، دوستان خوب، دوستان معمولی

سلام به دوستانی که تا بهشون سر نزنی بهت سر نمی زنن

به دوستانی که بهشون سر میزنی ولی بازم سر نمی زنن

به دوستانی که اگه بهشون سر م نزنی اونا بهت سر می زنی

سلام به اونایی که هنوز میان

 به اونایی که دیگه نمیان

سلام به اونایی که نظر می دن

به اونایی که خصوصی نظر می دن

به اونایی که فقط می خونن و نظر نمی دن

سلام به غمگینا، دل شکسته ها، افسرده ها

سلام به بی غما، خوشحالا، انرژیکا

 

اگه تو هیچ کدوم از اینا نیستی بهت سلام نمی کنم

پس یه خوبشو انتخاب کن و عضو شو

 

سلام به تو

امیدوارم خوب باشی. من که خوبم. همه چی خوبه، اینجا همه 

چی آرومه کسی هم به من دل نبسته، به جز اونی که دلم

بهش دلبسته و اونم دلشو به دلم بسته، آخه عشق ما یه

عشق راسته،خدا عشق ما رو می پرسته، چون دلمون

همدیگرو خواسته، رنگ عشقمونو بخوای مثه ماسته،

سادست و باهامون رو راسته، ولی تو سادگیشو نگاه

نکن یه عشق خاصه، آره خوب یه چیزایی تو زندگیمون

کم و کاسته، اما می دونم که این زندگی می تونه

رو پاش واسته...

 

یه مدت نبودم    ،    پوزش

 

(نثر زیر را به نظم بخوانید)

 

سرم لبریزه از افکار و از ترس و هراس و وحشت کابوس شب های

نبودن در کنار یارم آن تنها دلیل بودن آن که می دهم در پای او جان

می دهم دل را برایش سهل وآسان ترسم از روزی که بی او

دل کند جان ار تو خواهی عشق ما رنگ سیاهی را نگیرد

روزگار بی وفا این عشق بیتا را نگیرد ...

دعا کنید

 

و در آخر...

دلم با افتخار تقدیم می کند

 

چهلمین ماهگرد آفرینش ملودی عاشقانه هستی شادباش

                                                                                                              ابراهیم

                                                                  

بعد از مدتها....

خیلی وقته نیومدمو ننوشتم، دلم واقعا تنگ شده بود

برای اینجا و حرفهایی که از دلم برخواست، برای دوستایی که فراموشم کردن، برای اونهایی که گاه گاهی ازسر مهر یه نگاهی میندازن، برای دلنوشته هایی که بودنمو تایید می کردو...

دوباره اومدم که بنویسم اما

نمیدونم از چی؟ از کجا؟

فقط میدونم پر از حرفهای نگفته ای که یه جورایی سفت و سخت شده و نمیشه بیانش کرد انگار مثل یه کوهی که نمیشه جا به جاش کرد

پرم از دلمشغولی ها، فکرها و ایده ها، ناراحتیها و غمها، اشکها و لبخندها، و هزاران چیز دیگه که با هم آمیخته شدن و انگاری الان بدون هیچ احساسی هستم.

فقط میدونم روزها و ماه ها میگذره مثل همیشه، بدون هیچ تفاوتی با دیروزم، نمیگم کسی مقصره یا... انگاری از این دنیا خسته شدم و جسارت ایجاد یه تحول هم ندارم، دلمرده و خسته، حس میکنم اگه هر کاری هم بکنم آخرش واسم قشنگی نداره و دوباره بر میگردم سر جای اول!

نمیخوام ناراحتتون بکنم و نمیخوام دلداری شما رو ببینم، میخوام حس همین لحظمو بگم، همین و بس!

نه ناامیدم و نه پشیمون فقط خستم خیلی خسته....( میدونم باید توکل کرد و تحمل اما خستگی اینا حالیش نیست)

دیگه حرفی نیست.... ( میدونم کم بود)

.

.

شبها ی اینجا سیاه و بی روح است

باز پر از تردید می شوم

به کدامین سو نور می آید؟

اینجا غبار گرفته و مهیب است

می ترسم و یخ میزنم از اینهمه تنهایی

اینجا دنیای آدمهای برفیست

نه دلی هست و نه جسارتی

نه حرفی هست و نه آرامشی

اینجا دنیای آدمهای کوکیست

و من میگریزم از اینهمه غریبه

اما به کدامین سو؟

کاش کسی از پس این پرده های تاریک و غبار گرفته

می آمد و از نهایت شب میگفت

کسی که گریه نمی داند

و من پر میشدم از آبی آسمانها

و عشق را بادبدکی میکردم برای همه....

                                  

                        سی و نهمین ماهگرد پیوند همیشه ماندگارمون مبارک

                                                                                             شوریده(مرسا)


پیوند سه ساله شد

نه خوبه نه بد

نه زشت نه زیبا

نه سفید نه سیاه

نه شاد نه غمگین

نه ....

فقط هست، وجود داره، و شده مثل یه تکرار

زندگی رو میگم

همونی که هممون باهاش سر و کله میزنیم

ومن خسته

خسته از اینهمه تکرار بیهوده

خسته از خودم که هر کاری میکنم بهتر نمیشه... آخه یکی نیست بگه دست بردار وقتی عرضشو نداری...

.

.

یک سال دیگه هم گذشت

از روزی که پیوند عاشقانه بستیم

همیشه دلم میخواست از زوجهایی که سالگرد ازدواجشونو جشن میگیرن یا حداقل یادشونه اینو بپرسم که آیا واقعا خوشبختن و به اون چیزی که میخواستن رسیدن؟( راستش کسی جوابمو نداده یه جورایی در رفته)

ولی من میخوام بگم ، ساده و رک:

گاهی راضیم گاهی شاکی

اما بیشتر وقتا شاکیم آخه اون چیزی که تو فکرم بوده اتفاق نیفتاده، عشق خیلی زیباست در صورتی که شرایط برای نشون دادنش فراهم بشه و وقتی خودتو به آب و آتیش بزنی که نشونش بدی اونم بهترین شکلشو ولی یهو میبینی اصلا نمیتونی یا دیگرون نمیذارن نا امید و سرخورده میشی و دلت بدجور میگیره( البته خیلیا اصلا واسشون مهم نیست که حتما نشونش بدن یا اینکه عاشق عشق ورزی باشن اما من خیلی واسم مهمه)، اون چیزی که به نظرم خوشبختی بود رو هنوز ندیدم( منظورم حس کامل خوشبختیه) ولی خیلی چیزهایی که اصلا برام مهم نبود حالا واسم شده دلیل خوشبختی یعنی مجبورم که اونا را دلیل خوشبختی خودم بکنم تا یه جورایی سر خودمو شیره بمالم که آره مرسا خانوم تو خوشبختی پس ناشکری نکن زیاد توضیح نمیدم چون حتما خیلی از شماها هم همینجوری هستین و یا حداقل میفهمین چی میگم( البته فقط منظوم ازدواج نیست کل زندگیمو میگم). حالا که این سالگرد ازدواج به عدد 3رسید حسرت خیلی چیزها رو میخورم و بدترش اینه که بیشتر اتفاقایی که میخواستم بیفته و نیفتاده مقصرش من نبودم یعنی من کوتاهی نکردم( فکر نکنین خودخواهم که اینجوری فکر میکنم از خیلیا که در جریان شرایط زندگیم بودن پرسیدم و اونا هم همین نظر رو دارن)...

خلاصه اینکه اون حس و فکری که از خوشبختی داشتم بهش دست پیدا نکردم والان خدا رو واسه بودن همین عشقی که بین منو ابی هست شکر میکنم به قول خیلیا همین بزرگترین خوشبختیه اما واسه منی که عاشق عشق بودم و هستم این کمترین چیزی بوده که تو رویاهام دنبالش بودم.

* هیچ دلیلی نداشت که اینا رو بگم پس دنبال دلیل نگردین فقط یهو دلم خواست...

* اینجا خیلی سوت و کور شده... شاید منو یادتون رفته یا شاید منتظرین اول من بهتون سر بزنم در هر صورت من ازتون دلگیر نیستم فقط دلتنگتونم همین!

* خدایا، باز هم به خاطر بودن همین عشق ازت ممنونم، هیچ وقت از توزندگیم دورش نکن.

*خونه ی زخمها و مرهمهامون ۵ ساله شد!

* تنها عشق این قلب عاشقم، تا همیشه دوستت دارم. باورم کن!

 

         سی و ششمین ماهگرد و سومین سالگرد پیوندمون مبارک

 

 

آه، دل خستم!

اونقدر خسته ام كه حتي نوشتن، اين يار تنهاييام، آرومم نميكنه، حتي اشك سيرابم نميكنه، ديگه حتي [خدا] هم يادم نميكنه، پس گلايه نكين به جاش دعا كنين واسه اين روح شكستم...:'( * ٢٦ام اين ماه تكرار ٣ سال پيشه، آخه روز تولد امام علي با هم پيوند بستيم، چه روزايي گذرونديم * عيدتون مبارك، دل منو هم دعا كنين * همسرم، تنها دليل بودنم، روزت مبارك * يا علي، رهايم كن از اين روزمردگي، زندگي خواهم زندگي! سي و پنجمين ماهگرد پيوند خستگيهاي دلامون مبارك

نیست...... جز.....

حرفی نیست          حتی کلمه ای

                                              جز دلتنگی و دلتنگی و دلتنـــگی!

دردی نیست          حتی قطره ای

                                             جز تنهایی و تنهایی و تنهــــــایی !

بغضی نیست        حتی اندکی

                                            جز های های گریه ای و گریه ای!

زخمی نیست       حتی پاره ای

                                            جز ترک برداشتن دل عاشـــــــقی!

فردایی نیست      حتی سرسوزنی 

                                           جز عاشقی و عاشقی و دیـوانگی!     

 

* با همیم اما پر از دلتنگی و نگرانی!   

 

                      سی و چهارمین ماهگرد یکی شدن دنیامون مبارک  

 

                                                                                                     شوریده(مرسا)

           

دیر دیر عیدتون مبارک!


تو دگر رفتی و من تنهایم

رفتنت را از پشت این پنجره ها می پایم

به نگاهی دل من میلرزد

نکند باز تنها شوم و بی امید

نکند دور شوی فرسنگها

دل من تاب ندارد دیگر

خسته از اینهمه دلتنگیها

چشم من رفتنت را می پاید

زیر لب آهسته گویم که نرو!

تو ولی دور شدی از من و من

می شکند بغض و صدایم در گلو

نگهم دوخته به فرداها

به همان رویاها و آرزوها

به همان عشقی که پایانی نیست

به همان بودنی که در آن دوری نیست

به نشستن و گفتن از تو

به نگاه کردن چشمانت

به ستایش دستان همیشه مهربانت

به ندیدن غم و دلتنگی

به نبودن اینهمه بی رنگی

نگهم دوخته به فرداهاست

به همان دنیای پاکی که بین ماست

...

گرمی اشک می سوزاند گونه هایم را

تو ولی خدا نگیر از من امیدهایم را

 

* اول از همه سلام به روی ماه همه ی شما دوستان مهربونم؛ یه سلام 90ی. امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین و تا آخرهم براتون پر از خوشی و سلامتی و عشق و دوستی به همراه داشته باشه. شرمنده که دیر شد( آخه زودتر از 26ام نمیشد دیگه!) و باز هم شرمنده که ماه پیش مطلبی ننوشتیم( اخه هم درگیر خرید بودیم و هم اینکه امسال خانواده ابی اومدن مشهد و من مشغول پذیرایی بودم! باید سنگ تموم میذاشتم دیگه) به بزرگی دلهای مهربونتون ببخشین. مطمئن باشین نه اینجا و نه خونه های قشنگتون از یاد ما نمیره.

دوستون داریم هوار هوارتا!

* دوم اینکه واسه ما هم تعطیلات خوبی بود، کلی خوش گذروندیم و کلی کیفور شدیم آخه هم عید بود, هم ما دوتا با هم بودیم و هی بق بقو کردیم، هم کلی عید دیدنی رفتیم و هی خوردیم، هم هوینجوری تحویلمون میگرفتن مخصوصا منو( از بس که من ماهم!) خلاصه خوب بود...

* سوم اینکه باز دوباره خداحافظی شد و دوری! میدونم خوب نیست سال جدید رو با مطلبی شروع کنم که غمگین باشه اما هر کاری کردم نشد، آخه تقصیر من نیست دلم نمیذاره!( البته تو مطلب اولی امید هم بود دیگه...)

*** کاشکی تو را، برای همیشه، برای ابد، برای نفس، به من عیدی میدادند!

  

            سی و سومین ماهگرد پیوند همیشه بهاریمون مبارک


دنیای بی تو

 

بعد از مدتها بلاخره من اومدم که بنویسم، ببخشید که تو این مدت نتونستم

الان هم که می خوام، نمی دونم چی بنویسم. آخه وقتی از مرسا دورم

فقط دلتنگی یادمه

...

بعد از 2 ماه دوری 13 روز پیش هم بودیم، تا 23 بهمن

کادوهای ولنتاین (29 بهمن اسپندارمذگان ) رو مجبور شدیم زودتر به هم بدیم

کادوهایی که مرسایی بهم داد خیلی خوشگل و عشقولانه بودن آخه از قبل

آماده کرده بودتقریبا همشو خودش با دستای مهربونش درست کرده بود

ولی واسه من ساده بود چون نتونستم از اینجا براش درست کنم و ببرم

عشقولانه نبود ولی تقدیم با عشق بود

راستی ولنتاین همتون مبارک

...

الان 3     4  روزه که ازش دورم ولی به خدا انگار یه ماهه ندیدمش

چرا اینجوریه؟

.....................................

لحظه های بی تو

چه ناگزیر دلتنگم می کنند

و چه بی هدف می گذرند

بی تو غریبم در روزگار غریبه ها

لبخند نگاهت را می خواهم

تا تنهاییم را خاک کند

و گرمی صدایت

تا امید را در دلم زنده

نیستی دلت را در آغوش

و در انبوه مهربانی دو دستت آرام گیرم

...

دور از تو دنیا را نمی تابم

                                 

در سی و یکمین ماهگرد پیوندمون عاشقانه تر از همیشه دوست دارم

 

                                                                                                                         ابراهیم

حرفهای دلم....

نه شادم و نه غمگین، خوبم، یه چند روزی هست که دارم سعی میکنم غم دوری و نگرانی آینده رو تا حدودی از ذهنم دور کنم، البته باید بگم با کمک ابی و مهربونیاش تونستم اینجوری باشم، چند روزی هست که سعی میکنم شاد باشم و فکر نکنم، بی خودی بخندم و ناراحت نباشم، دلم میخواد همینجوری بمونم آخه وقتی نمیتونم واسه زندگیمون کار خاصی بکنم چرا همش فکر و خیال کنم، این شرایط رو دوست دارم خدا کنه بتونم ادامه بدم چون واقعا به همچین شرایط روحی نیاز دارم... امیدوارم بتونم ... عشق من ازت ممنونم که داری کمکم میکنی از این تاریکی بیام بیرون

 

با همه اینها نمیشه از دلتنگی و دوری ننویسم، واقعا دلم تنگ شده و همیشه به خودم میگم چرا هیچ وقت حتی یه ذره این غصه و غم دوری و دلتنگی عادی نمیشه؟ و همیشه و همیشه داره منو می سوزونه...

امتحانای من ۶ام تموم میشه و امتحانای ابی ۱۰ام، هنوز معلوم نیست کی همو میبینیم؟ من میرم تهران یا ابی میاد مشهد؟ دوست ندارم برم تهران، آخه هم دفعه ی پیش من تهران بودم هم اینکه مامانو داداشامو چند وقته ندیدم و دلم براشون تنگ شده و درضمن تهران زیاد راحت نیستم و دوست دارم ابی بیاد مشهد تا همه دور هم باشیم... البته هر چی خدا بخواد.... خیلی دلم برات تنگ شده مهربونم

 

فردا امتحان دارم، و چون زمان امتحاناست وقت نکردم یه مطلب خاص بنویسم، البته شاید اینجوری بهتر باشه آخه هر چی از دلم میگذره دارم مینویسم ... پس دنیال به حرف خاص نگردید

 

این یه ماه خیلی سخت گذشت، اتفاقها و حرفها و چیزهایی شنیدمو دیدم که حسابی خستم کرده بود، ناامید و دلمرده شده بودم، و الان به خاطر کمک ابی خیلی بهتر شدم اما گاهی بازم فکر ها و یادها و خاطره های زشت دوباره سراغم میاد و دارم سعی میکنم دورشون کنم... گاهی دلم واسه ابی و خودم و این عشق پاک و بی توقع میسوزه، کاش توی یه دنیای دیگه و یه زندگی و جای دیگه این عشق پیدا میشد تا اینقدر سختی نبینیم و ناامید نشیم و اینقدر از اطرافیانمون بی توجهی نصیبمون نشه( لطفا نصیحتها و حرفهای کلیشه ای نزنید که خودم همشونو خوب میدونم... و همشونو قبول دارم اما عمل کردن به این حرفها تو شرایط سختی که داریم سخته)، با همه اینها باز هم خوشحالم که عاشق ام گرچه دارم تو عشق و دوری میسوزم

و...

 

به بلندای تاریکی شب

به نورباران چشمان پاکت نیازمندم

به سپیدی دستانت

که گرمابخش وجود بی تابم باشد

شاید روزی بیاید

که دیگر اینگونه به انتظار دیدن هم

و آرام گرفتن در آغوش سبز عشق ننشینیم

گرچه این انتظار زمانی که امیدهست زیباست

شاید روزی بیاد

که لحظه لحظه را بوییدن عطر تنهایمان معنا کند

شاید روزی بیاید

که دنیای من و تو

تنها و تنها عشق باشد و سرور

و شاید روزی بیاید

که هر روزمان را

با رها شدن در نیلی چشمان هم

آغاز کنیم

به امید آن روز....

تا همیشه به تو عاشقم ای مقدس ترین عشق

 

* این تبریک پایینو ابی جونم گفته:

                           ۳۰امین ۳۰روزگرد عاشقانمون مبارک

                         

                                                                  شوریده (مرسا)

این روزا دلتنگترم....!

 

چه قدر سخته که تو پیشم نباشی، گاهی فکر میکنم چه دنیای غریبیه، چه روزگار تلخی، باید باتو باشم اما نیستم، باید دستات تو دستای من باشه اما نیست، باید تنهاییهامونو با هم پر کنیم اما ....

گاهی فکر میکنم حکمت این دوری چیه؟

چرا نمیشه روزی بیاد که اصلا منو تو از هم جدا نباشیم و هر روزمونو با نگاه تو چشمای همدیگه شروع کنیم؟

گاه می اندیشم

که چه تکرار تلخی به روزگار منو تو

سفره انداخته است

که چه اندوه غریبی به دل ما چنگ زده است

*

گاه می اندیشم

که چرا روزگار منو تو

پر شده از تنهایی

ما که از ابتدا

عاشقانه به تماشای زندگی نشستیم

خالصانه دست در دستان هم نهادیم

ملتمسانه رو به درگاه خدا خواسته هایمان را گفتیم

اشک ریزان منتظر معجزه عشق نشستم

اما اینگونه

در انتظار

پایان تنهایی هایمان هستیم!

و باز هم منتظریم

 

*** تازگیها هر بار که صداتو میشنوم تا صدات قطع میشه و میگی خداحافظ اشک تو چشام حلقه میزنه... نگین دل نازک شدی... صبر و تحمل هم حدی داره... خیلی دل تنگت میشم آخه تویی تنها دلیل نفس کشیدنم

 * نمیدونم چرا قالب این وبلاگم اینجوری شده؟ اگه فرصت کنم حتما درستش میکنم... حالا همینجوری اینجا رو تحمل کنین

                             بیست و نهمین پیوند تنهاییهامون مبارک

                                                                                                        شوریده(مرسا)

حرفی نیست

حرفی نیست

اتاقم گشته است تاریک

دلم حتی تاریکتر

نوری نیست

چشمانم پر از ماتم

دستانم تنهاتر

صدایی نیست

حضوری را نمیبینم

کسی بر در نمی کوبد

هوایی نیست

نفس بالا نمی آید

دلم حتی نمی تاپد

امیدی نیست

نگاهم خشک بر راهی ایست

انتظاری بر دلم باقیست

ولی

درد هست

این درد تا همیشه بر من خسته است

به همراه دلم ماندست

این درد است

که همچنان باقیست

حرفی نیست....

 

 

*حرفی ندارم ولی پر از حرفم

با اینکه این ماهگرد با یه عید قشنگ یکی شده اما....

*عیدتون مبارک

*تنها خدا داند چه بر من میگذرد....تنها خدا داند و بس!

                             بیست و هشتمین ماهگرد پیوندمون مبارک

                                                                                شوریده(مرسا)

بعد نوشت:

نهم آذر تولدمه

توووووووووولدم مبارک

هر کاری کردم چندتا عکس خوشمل بذارم نشد....

یه جشن تولد داریم بدون کیک

خودتون برین خونه کیک بخورین

اگه اومدین اینجا برام دعاهای خوب خوب کنین

خوب دیگه حرفی نمیمونه

فقط کادوها لطفا فراموش نشه!

***

خواستین شاد باشه که امیدوارم یه کمی بوده باشه

دوستون دارم

 

 

 

 

سکوت من صدای خستگیهامه

 

سکوت من صدای خستگیهامه

دلم هر شب تا صبح چه بی تابه

سراپایم شده حسرت در این دنیا

چه تقدیری نصیبم شد تو این روزا

شدم یک جسم بی روح و دلم مرده

دیگه هیچ کس نشونیمم نمی پرسه

سزایم این نبود سکوت دل بشه سهمم

نگاهم تا ابد بشه همخونه هر غم

چشام تا صبح دعاگوی چشات باشه

دلم تا شب بی تابه صدات باشه

ولی بازم بشه حسرت نصیب من

لبام بازم بخندن و بگن شادن

می خوام گم شم تو تن پوش سیاهی ها

برم جایی که من باشم، خود مرسا

دیگه لبهام واسه مردم نگن شادم

دیگه پلکام نگن اشکی نمی بارم

دیگه قلبم بشه آروم بشه ساکت

برم گم شم تو چشمای پر از رازت

تنم گم شه تو خاک سرد این دنیا

می خوام حتی فراموش شم از یاد این دنیا

 

* اگه وزن و قافیش مشکل داره خورده نگیرین،اینا همش ساز دل بی سازمه.

* حالم خوب نیست!!! ولی با این حال عیدتون مبارک

 

                            بیست و هفتمین پیوند احساساتمون مبارک 

                                                                                                شوریده(مرسا)

 

عادت

تموم شد!

روزهای قشنگ با هم بودن، مثل یه نور تو دل سیاهی شب گذشت و تموم شد

لحظه های عاشقی و عادت های دلچسب از کنارمون گذشت

عادت کرده بودم که:

وقتی صبح از خواب بیدار میشم ابی رو در کنارم ببینم

وقت غذا خوردن داد بزنم: ابی ی ی ی ی ی بدو بیا

وقت صبحانه چند تا لقمه براش بگیرم

وقت خوابیدن ابی پا میشد که چراغو خاموش کنه اما قبلش برمیشگت به سمت من و یه لبخند خوشگل میزد و بعدش خاموشی!

روزی چندین بار از لبای قشنگش بشنوم که میگه: دوست دارم!

دستای منو اکثر وقتا تو دوستای گرمش بگیره

هر روز بشنوم که میگه: مرسا جونم تو خیلی خوبی و...

هر روز واسه افطار براش فرنی درست کنم، آخه خیلی دوست داره!

روزی چندین بار مثل نی نی ها براش حرف بزنم و خودمو لوس کنم اونم تند تند بوسم کنه!

وقتی گریه میکنم( به هر دلیلی) دستاش هست که اشکامو پاک کنه و با مهربونی بغلم کنه

زمان غذا درست کردن گاهی بیاد پیشم و بغلم کنه وکمکم کنه

و خیلی عادت های دیگه... که نه تکراری میشه و نه کمرنگ

اما حالا ابی رفته و من دوباره با دو ماه خاطره تنها شدم

چه زود گذشت

روزهایی پر از احساسات متفاوت

نمیگم همش شاد بودیم، چون روزهایی هم داشتیم که به خاطر فکر و خیال آینده و نگرانی اشک به چشمامون میشست  و غمگینمون میکرد اما همین غمها در کنار کسی که عاشقانه دوسش داری خیلی کمرنگ میشن و به هر حال خیلی آرومی!

گرچه  الان رفته و دوباره دلتنگم اما اینبار با امیدی بیشتر نسبت به آینده از هم جدا شدیم... خدایا نا امیدمون نکن!

من 20 تیر رفتم تهران و یه ماه بعد ابی با من اومد مشهد و حالا ابی هم 20 شهریور برگشت تهران و من تنها موندم مشهد.

و اما...

با توام ( بقیه نخونن!!!)

همسر و عشق مهربونم،

ازت ممنونم که این دو ماه پیش من بودی و اینقدر با مهربونی منو بیشتر عاشق خودت کردی.ممنونم به خاطر کادوهای قشنگت و نگاه مهربونت، خیلی خوش گذشت ، میدونم روزهای سختی در پیش داریم اما مطمئنم که لحظه ای اسم تو موقع دعا کردن از لبام پاک نمیشه، همیشه به یادتم و همیشه برات دعا میکنم، نا امید نشو و بدون که عاشقانه ترین لحظه ها رو منو تو ساختیم و میسازیم چون عشق منو تو نابترینه!

دوست دارم موچ موچی من! فدای چشمای سیاه و قشنگت بشم که دلم خیلی تنگشونه. تو بهترینی!

 

 

 

پی نوشتها:

اولیش: دلم  واسه عرفان داداش کوچیکه ی ابی تنگ شده،آخه هم شیطونه هم مهربون. راستی عرفان من با فلوکست چی کار کنم؟ چرا گذاشتی واسه من؟

 

دومیش: مامان ساره جونم (مامان ابی) به خاطر اون سه تا کادوی قشنگتون یه عالمه ممنونم، از اینکه حس میکنم روز به روز دارم بهتون نزدیک میشم خیلی خوشحالم، دوستون دارم

 

سومیش: مامان افسون جونم من هیچ وقت شما و مهربونیاتونو از یاد نمیبرم. آخه شما خیلی عزیزین برام. دوسمتون دارم یه عالمه

 

چهارمیش: از دوستای با محبتم که بهم سر میزنن بدون چشم داشت هم یه دنیا ممنون. از این دوستا کم پیدا میشه. دربست چاکریم!

 

پنجمیش: واسمون دعا کنین، خواهش میکنم، به خدا نیاز داریم به دعاهاتون.... ممنون میشیم

ای بابا بسه دیگه، انگاری خوشتون اومده هی دارم مینویسم،

تموم شد!

 

                 بیست و ششمین بیست و ششمینمون مبارک

شوریده(مرسا)

یک رنگی

حرفی نیست

شاید چون دلتنگی نیست

وقتی پیش هم باشیم، وقتی نگاهمون به هم گره میخوره، وقتی دستامون به هم قلاب میشه و دلامون پیوند، چیزی جز شعله های عشق دیده نمیشه و من عاشق این یک رنگی زندگیم

روزهای خوبیه

در کنار هم بودنمون بزرگترین نعمته و زیباترین لحظه ها

خدا رو شکر

هنوز در کنار هم هستیم

به پایانش فکر نمیکنم چون همین با هم بودن زیباست!



در رنگین کمان چشمانت

آبی ابدیت را دیدم

و سرخی عشق را

سبزی حضور را

و سپیدی نور را

صورتی صداقت را

و زردی آتش را

و بنفشی یاس کبود را

شگفتا!

تو در اوج یک رنگی

یک دنیا رنگ و نوری... دوستت دارم


*دوستای این خونه کجان؟ تو خونه هاتون هم نیستین؟ نگرانم!

* حالا که رفتین مهمونی خدا ما رو هم دعا کنین


                             بیست و پنجمین ماهگرد یک رنگیمان مبارک

 

                                                                                                      شوریده(مرسا)

و این نفس تا همیشه جاریست

سلام

گرچه خیلی وقته اینجا خبری از ما نیست

اما من هیچ وقت اینجا و آدمای اینجا رو فراموش نکردم

دوماهه که اینجا سوت و کوره و دستی نیست تا حلقه بر این در بزنه

اینجا ساکته و خبر از دل غمگین ما میده

اما الان بعد دو ماه اومدم بگم که هنوز اینجا زنده است و باز هم صدای خنده رو میشه شنید اینجا زنده است و نفس میکشه... روزی که اینجا برای اولین نفس کشیدن رو آغاز کرد عهد بستم که نذارم سوت و کور بمونه و زیر اینهمه غم دنیا نفسش بند بیاد

الان هم روی عهد خودم ایستادم و فریاد میزنم.... زنده باد زندگی شاد شاد

نپرسین چی شده و کجا بودین؟ نپرسین چه اتفاقی افتاده؟ نپرسین چرا دو ماه اینجا ساکت مونده؟

میخوام فراموش بشه تمام این دوماه تنهایی و سکوت

میخوام فراموش بشه و حتی اینجا حک نشه تا هیچ وقت به یادش نیفتم...

حالا اینجام و دارم دوباره مینویسم... میخوام اینجا زنده باشه...میخوام زنده باشم... حتی با یه دنیا غم و دلتنگی

از کسانی که تو این دو ماه اینجا و ما رو فراموش نکردن یه دنیا ممنونم و دستای مهربونشون رو بوسه باران میکنم...

از مامان افسون مهربونم، آبجی مینای همیشه عاشق و همیشه دلسوز، از آقا سهراب و رهایی عزیز، از داداش محسن گل و بقیه ی کسانی که به یادم بودن... یه دنیا از همتون ممنونم و از اینکه دوستانی به این مهربونی دارم اونم تو این مجاز آباد به خودم می بالم... دوستون دارم

* حال منو ابی خوبه و همین یه دنیا ارزش داره... الان تهرانم پیش ابی...

* راستی آقا بهزاد شما کجایین؟ ازتون یه پیام داشتم اما از خودتون هیچی نگفتین... یه آدرس بدین تا از حالتون با خبر بشم... خیلی خوشحالم که هستین!

و در آخر:

              

                 بیست و چهارمین ماهگرد و دومین سالگرد یکی شدن وجودمان مبارک

 

***شاید این مطلب (بعد نوشت) هم داشته باشد!

 

سخت اما با خدا

گاه همون لحظه که فکر میکنی روزهایی پر از شادی در انتظارته یه اتفاقی میفته که بهت اینو میگه: تو هنوز خیلی کوچیکی واسه پیش بینی...

قبل از تعطیلات عید ابی اومد مشهد... دوتامون با هم داشتیم خودمونو برای سال جدید آماده میکردیم... چیدن سفره ی 7سین هم با سلیقه خودمون بود، روزهای خوبی بود، سال تحویل رو خیلی عاشقانه در کنار هم بودیم، یه هدیه زیبا از ابی گرفتم که خیلی با احساس عکس من و خودشو در کنار هم روی یه قاب درست کرده بود . 3ام عید با ابی رفتیم گرگان( آخه خانواده مادری ابی اصالتا گرگانی هستن و اقوام زیادی اونجا دارن)

عید دیدنی ها شروع شد، بد نبود تا اینکه...

5شنبه 5ام فروردین ابی به همراه مردان دیگه ی خانواده یه سالن فوتسال اجاره کردن و رفتن واسه بازی فوتبال.کار همیششون بود. ساعت 7 بود که رفتن و قرار بود تا ساعت 9 شب برگردن. ما خانوم ها هم رفتیم خونه ی یکی از اقوام. ساعت حدود 5/9 بود که بابا زنگ زد به گوشی مامان و گفت که یکی از بچه ها خورده زمین و پاش یه کم ضرب دیده. اولش مامان نمیخواست بگه که اون شخص ابی بوده. اما چون همه شروع کردن به اصرار مامان گفت. همونجا دنیا رو سرم خراب شد. نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. همه رفتیم بیمارستان. لحظه های سختی بود. میدونستم دارن یه چیزی رو پنهون میکنن. داخل اورژانس فقط یکی رو اجازه میدادن که بره. منتظر شدم تا بابا اومد بیرون و بعدش من رفتم تو... نمیتونستم  راه برم، میترسیدم و نگران بودم، از دور ابی رو دیدم که داشت با خودش میگفت( من خوبم) داشت تلقین میکرد که من اومدم بتونه خودشو کنترل کنه.( الهی من بمیرم) فهمیدم که داره درد میکشه.وقتی رسیدم کنارش دیدم رنگش پریده. فقط تونستم بپرسم خوبی؟ چی شده؟ گفت پام شکسته. فکر کردم با یه گچ ساده تموم میشه برمیگردیم خونه. اما در روزهای بعدی فهیمیدم که باید پلاتین بذاره و بره اتاق عمل.

اون شب چون دکتر خوبی نبود عملش نکردن. فرداش ساعت حدود 10:30 بود که بردنش اتاق عمل وساعت ۱۱:۲۰ بود که آوردنش به پاش وزنه آویزون کردن تا استخون جا به جا بشه و به جای اصلیش برگرده. دو روز بعد هم دوباره بردنش اتاق عمل. ساعت ۹ صبح بردنش و تا ۱ ظهر طول کشید. من چی کشیدم اون چند ساعت فقط خدا میدونه ، تو پاش یه پلاتین با 12 تا پین گذاشتن. پای چپش از قسمت زانو به بالا( ران پا) شکسته بود. هر کی میدید حتی دکتر میگفت تصادف کردی؟ کسی فکرشو نمی کرد این پا تو فوتبال شکسته باشه. آره  میدونم خدا رو شکر به خیر گذشت و فقط پاش بود اما واسه همینم خیلی درد کشید مخصوصا روز اول که حتی مسکن هم بهش نمیزدن چون فرداش عمل داشت و روز بعد عمل وقتی که پلاتین گذاشتن. هیچ مسکنی درد رو آروم نمیکرد. من بالا سرش بودم همش داد میکشید. قلبم داشت می میرد...

الان بهتره. هنوز بخیه هاشو نکشیدن. هفته ی آینده میکشن. چند روز بعدش هم میره واسه فیزیوتراپی. روزهای خیلی سختی بود. هم برای اون هم برای من.

واسه ابی سخت بود چون هم خیلی درد کشید هم تو بیمارستان من نمی تونستم شبها پیشش باشم آخه قسمت مردان بود و نمیذاشتن همراهش زن باشه. همش رو تخت دراز کشیده بود( یه هفته تو بیمارستان بستری بود) و خیلی مشکلات دیگه که حتما خودتون میدونین

واسه من سخت بود چون هم  ابی عشق قشنگم رو تخت بود و داشت درد میکشید، هم ازش دور بودم و نمی تونستم پیشش باشم و ازش مراقبت کنم، هم مامان و داداشام مشهد بودن و من اونجا بدون ابی احساس غریبی بدی داشتم مخصوصا اینکه کسی نبود که دلداریم بده( فقط داداش ابی، امیر، نسبت به بقیه خیلی هوامو داشت... خیلی پسر خوبیه ازش خیلی ممنونم) ... صبح ها با اینکه اجازه نمیدادن برم تو اما منو مامان ابی میرفتیم پشت در میشستیم تا دلشون بسوزه و بذارن من برم ابی رو ببینم. حتی یه بار هم لاز پشت شیشه رفتم دیدمش. روزهای بدی بود.

به هر حال با همه سختیهاش تموم شد... نه به طور کامل اما سختیهای بزرگ گذشت... هنوز ابی حتی با عصا هم نمی تونه راه بره. خیلی لاغر شده. الهی بمیرم.

هفته پیش 4 شنبه (18ام) دوباره رفتم تهران تا یه هفته ی دیگه هم پیشش باشم کلی با دانشگاه صحبت کردم که غیبتهام موجه بشه. امروز صبح هم برگشتم. خیلی دلم میخواست پیشش باشم اما متاسفانه نشد...

واسه گل زندگیم دعا کنین که زودتر خوب بشه.

روزهای سختی رو میگذرونیم. مشکلات زندگی دارن قد علم میکنن( منظورم فقط مریضی ابراهیم نیست) واسمون دعا کنین.

پی نوشت ها:

·   همسر و عشق مهربونم، مواظب خودت باش که زود خوب بشی. دلم واست تنگ شده. من یه تار موی تو رو با دنیا دنیا خوشبختی عوض نمیکنم. تو تمام خوشبختی منی. دوست دارم بهترینم

·   مامانی افسون مهربونم، ممنونم که تو این مدت دلداریم دادین. شرمنده که نتونستم بیام پیشتون. انگار قسمت نیست روی ماه شما رو ببینم.

·   اگه خوب ننوشتم یا اگه خستتون کرد شرمنده ام. روزگار خوبی ندارم. درسته به خیر گذشت اما هر چی بود سخت بود و هنوز هم نگرانم... از اینکه به خونه هاتون سر نزدم شرمنده ام بی معرفت نیستم گرفتار بودم. امیدوارم درک کنین. تنهامون نذارین!

·        در تمام زندگی، در هجوم بی کسی، یادت، تنها داستان بلند دفتر کوتاه زندگی من است

 

               بیست و یک امین ماهگرد پر شور یکی شدن زندگیمان مبارک

                                                                                        شوریده(مرسا)

عیدتون مبارکا باشه

سلام

دوتامون با هزار جور سختی نشستیم پشت کامی داریم اینو می نویسیم

آخه آقای شوهر تازه پریشب رسیده خونمون. نزدیک عید هم هست کلی کار داریم.

تازشم نمیدونیم اینبار چی بنویسیم؟

البته اینو بگیم که اولین باره که داریم دو بار پشت سر هم دوتامون با هم می نویسیم و این خیلی عالیه!

اینبار چیزی واسه گفتن نداریم جز اینکه :

سالی که گذشت هم خوب بود هم بد

خوب :

چون هنوز عاشقانه همو دوست داریم

کسانی که دوسشون داریم با تنی سالم دارن در کنارمون زندگی میکنن

خدا دوسمون داره که هنوز فرصت دیدارو به منو ابی میده

هنوز دلتنگی و محبت رو تو دل بعضی آدمها می تونم ببینم

هنوز تو قلب مامانی افسونم زنده ایم

هنوز این وبلاگ با نوشته های ما نفس میکشه

دوستانی داریم که ما رو از یاد نمی برن

و...

 

بد:

چون باز هم از هم دور بودیم و باز هم دلتنگی و دلتنگی

گاهی منو ابی دل همدیگرو رنجوندیم

گاهی کسانی که دوسشون داریم یادی از ما نمی کنن

گاهی موقعیت اقتصادی خوبی نداشتیم

گاهی  حس می کردیم خدا تنهامون گذاشته

و...

 

اما با همه ی اینها امسال هم گذشت و داره سال جدید میاد

بازم یه حس عجیب دارم(مرسا)

و تنها این مهمه که این دومین سالیه که کنار سفره هفت سین دستمو تو دست معشوقم میذارم

و دوتایی با هم دعا میکنیم

خدایا شکر که تنها نیستیم!

 

در آخر هم از دوستانی که اینجا رو یادشون رفته گله داریم

ما  نتونیم سر بزنیم شما اینجا رو فراموش می کنین؟؟؟

.

براتون سالی پر از شادی و عشق و موفقیت آرزو می کنیم

مارو هم دعا کنین

دوستون داریم

مواظب باشین ببر شما رو نخوره!

 

                                                    عیــــــــدتون مبـــــارک

 

                                           بیستمین ماهگرد هم آغوشی دستامون مبارک

 

                                                                                                      شوریده(مرسا) و ابراهیم

من + تو = ما

با تو مثل موج بي قرارم

مثل كوه استوار

با تو، بودن را يافتم

و زيستن را زندگي كردم

با تو مثل كبوتر

سبكبال و رها

در آسمان ها پر گشودم

با تو، مي توانم به روياي گلها سرك بكشم

با تو، مي توانم به خورشيد و ماه سفر كنم

و خلاصه، با تو مي توانم

حتي دريا را نيز در وجودم خلاصه كنم

تنها با تو...

اي دريايي ترين وجود روي زمين!

 

******

ابي مي نويسد:

30دي، آخرين امتحانم ،قرار بود ساعت 8 تا 10 صبح باشه و من براي ساعت 13:40ظهر بليت قطار داشتم. ولي براي اولين بار ساعت امتحان تغيير كرد و شد 10 تا 12. مجبور شدم با وسايلم برم سر جلسه، و بعد از امتحان خودمو به سرعت به راه آهن رسوندم. تو راه شارژ گوشيم تموم شد و نتونستم به مرسا بگم كه زودتر مي رسم. وقتي كه ساعت 1 نيمه شب رسيدم سر كوچشون ديدم چراغ حياطشون روشنه، با خودم گفتم حتما الان پشت در نشسته و تو اون سكوت كوچه صداي پامو مي شنوه و درو باز ميكنه. ديدم در باز نشد، آروم چند تا زدم به در( آخه همه خواب بودن) بازم خبري نشد، با يه سنگ كوچيك زدم به شيشه آشپزخونشون گفتم شايد هوا سرده رفته پشت پنجره ولي بازم... بالاخره مجبور شدم يه زنگ كوچولو بزنم. در باز شد و خوشحال مي خواستم بپرم تو بغلش كه ديدم داداشش بيدار شده و دررو باز كرده. سلام و احوال پرسي كردم و رفتم تو. گفت مرسا تو اتاقشه. گفتم حتما ميخواد سورپرايزم كنه. آروم در زدم درو باز نكرد. با خودم گفتم نكنه از دستم ناراحته؟! درو باز كردم و رفتم تو كه ديدم يهو از خواب بيدار شد. گفت ببخشيد همين الان خوابم برده بود. چرا زود اومدي؟. بغلش كردم و چشماي معصوم و خوابالوشو بوسيدم و بعدش رفتيم با هم شام خورديم. آخه منتظرمن بود كه برسم تا دوتايي دست پخت خوشمزشو بخوريم...

از اون شب تا الان روزهاي قشنگي رو در كنار هم گذرونديم. ولي لحظه ها خيلي زود مي گذرن. وقتي كنار خورشيد عشق زندگيم مرسا هستم همه چي آرومه اما حيف كه داره تموم ميشه و باز از هم دور مي شيم. اينبار هم كه تو نستيم تقريبا 1 ماه پيش هم باشيم به لطف عقب افتادن انتخاب واحد و شروع كلاس هاي ترم آينده بود كه فكر مي كنم همتون بدونيد واسه چي كاري كردن كه كلاس هاي  دانشگاه ها دير شروع بشه ( اگه هم نمي دونيد شرمنده ، به علت پاره اي مسائل از ذكر آن معذوريم ) ولي تا قبل عيد دوباره همديگرو مي بينيم و همين قرار ديدارهاي آينده مرهمي است بر زخم هاي راهي كه توش قدم گذاشتيم.

 

مرسا مينوسيد:

اصلا فكرشو نمي كردم كه اين همه روز پيش هم باشيم، گاهي به معجزه عشق پي مي برم، اينم يكي از معجزه هاي قشنگشه...

30 ام بعد از آخرين امتحانم با چند تا از دوستام برگشتيم مشهد، خيلي با عجله و خسته كننده بود اما شاد و خوشحال بودم نمي خواستم يه ثانيشم از دست بدم، وقتي رسيدم خونه خسته بودم ( آخه از دو شب قبلش درست نخوابيدم)اما كلي كار داشتم كه بايد انجام ميدادم تا همه چي وقتي ابي مياد آماده باشه، واسه اومدنش لحظه شماري مي كردم، چون شارژ گوشيش تموم شده بود نمي دونستم دقيقا كي ميرسه اما طبق عادت هميشگي رو 12 ساعت حساب كرده بودم، داداشام و مامانم خوابيدن( چون خسته بودن) اما من بيدار موندم تا طبق معمول دم در خونه ازش استقبال كنم و بپرم بغلش... تو اتاقم منتظرش بودم چون خسته بودم دراز كشيدم، ساعت رو هم كوك كردم كه اگه خوابم برد سر موقع بيدارم كنه، متاسفانه خوابم برد و ابي هم زودتر از 12 ساعت رسيد خونه و منم نتونستم ازش استقبال كنم... از اين موضوع ناراحتم...

روزهاي قشنگي رو گذرونديم، گاهي واقعا شاد بوديم و از اينكه در كنار هم هستيم لذت مي برديم اما روزهايي هم بود كه به خاطر فكر آينده و ترس از جدايي دوباره چشمامون پر از اشك دلتنگي و نگراني ميشد.

بيرون رفتنامون، چيپس و پفك و بستني خوردنامون تو سرماي زمستون، قدم زدنامون دست تو دست هم، دعواهاي بچه گانمون، عشقولانه و ني ني گولانه حرف زدنامون،شب بيداريمون و صحبت كردن تو نور شمعي كه ابي آورده بود به همراه آهنگهاي ملايمي كه دانلود كرده بود، قهر كردناي ابي( همون لوس كردن) و نازشو خريدن از من، لوس كردنش، شكلك در آوردن هاي اون و از خنده غش كردن هاي من، پشت كامپيوتر نشستن ابي واسه بازيهاي جديد داداشام و چشم غره رفتن من تا حرصشو در بيارم، شام درست كردناي دو نفريمون، معجون درست كردن ابي و خوردن اون با عشق، شنيدن آهنگ ايمان نبي زاده ( تو كه نباشي) و لذت بردن دو نفريمون از اين آهنگ،ديدن مسابقه خنده دار تاكشيز كستل( قلعه تاكشي) در شبكه K2 ، كتك كاريهامون و زدن تو سر و كله ي هم... همه و همه هيچ وقت از ياد نميرن چون خيلي قشنگن...

الان تقريبا يه ماه از اومدن ابي ميگذره و قراره 29 ام بهمن هم برگرده تهران، از اينكه طولاني شد و يه ماه پيش هم بوديم خوشحالم اما دوباره دلتنگي اومده سراغم، خدا رو شكر ميكنم كه تا عيد كمتر از يه ماه مونده و خيلي زود دوباره همديگرو ميبينيم...

خدايا، تنها عشق و اميدم را هيچ گاه از من نگير و سايه مهربانش را سايبان اين قلب خسته ام گردان، براي هميشه...

( مرسا عشقولانه ميگه: موچ موچي نفسي ، يه عالمه ي زياد تو قلبمي و يه عالمه ي زياد مي دوستمت... دوست دارم عسيسم)

 

پي نوشتهاي بسي مهم:

 

·   نوشتن اين مطالب به كمك هم بوده و سعي را بر آن داشته ايم كه خلاصه آنها را بيان كنيم( دقت كنيد دوستان، خلاصه!) اميدواريم مطالب آن مورد استفاده شما دوستان قرار گيرد، هر گونه كپي برداري از آن بدون اجازه نويسندگان و ذكر منبع پيگرد قانوني دارد!

·        من، غروب را برايت تفسير كردم و تو طلوع را، اما امروز كه ميخواهم طلوع كنم، غروب رفتنت است...

·   راستي، ولنتاين و چند روز ديگه هم سپندارمذگانتون مباركا باشه... ايشالا هميشه عاشق بمونين. ( به دلايل امنيتي و حفاظتي و سياستي و فرهنگيتي  ما 27ام بهمن ولنتاين و سپندارمذگان رو با هم جشن ميگيريم تا به دوتاشون ظلم نشه)

 

                    نوزدهمين ماهگرد با هم شكفتنمان درسرزمين عاشقي مبارك

                                                                       شوريده(مرسا) وابراهيم

...و غم این شاید؟!

شاید آینده نزدیک است

شاید فاصله ها کوتاه است

شاید در پی این غم و اندوه که بر جان من و توست

روزها تابناک است

شاید گر از جغد شبانگاه به دل ترس داریم

آن کبوتر باشد

شاید اشک من و تو روزی

روشنی بخش دل ما باشد

شاید این آتش سوزنده غم

که جان را سوزاند

روزی تب سردی باشد

شاید دست من و تو روزی

از حضور خودمان پر باشد

شاید این مار پیچیده به آینده ما

ریسمانی باشد

شاید این ظلمت افتاده بر فرداها

پرده ای بر روی خورشید باشد

شاید این دعاهای شب به سحر بیداری

تنها مال من و تو باشد

شاید این دوری و این فاصله ها

حکمت ان یار قدیمی باشد

شاید از ته دل خندیدن

روزی قسمت لبهای من و تو باشد

شاید خوشبختی

همین امروز باشد...

 

 

باز هم غم این شاید ها دل من را آزرد

تا به کی این شاید با من و تو باشد؟

شاید این شایدها تا همیشه باشد!

 

پی نوشتها:

·       این روزهای امتحان چه سخت میگذره... اونم دور از خانواده و تو خوابگاه، تا 30ام امتحان دارم واسه همین نمیتونم به خونه های گرمتون( که دلم خیلی براشون تنگه) سر بزنم... این بار هم چون اصلا وقت ندارم یه کم کوتاه نوشتم... منو ببخشین دوستای گلم به خدا بی معرفت نیستم

·       قشنگ ترین اتفاقی که قراره در این روزهای پر از اضطراب( به خاطر امتحانای پایان ترم) و ناامید کننده( به دلیل نداشتن هیچ پیشزفتی تو زندگی دونفرمون) بیفته اینه که ابی 1 بهمن میاد مشهد و حس خیلی خوبی دارم.... باز هم خدارا سپاس که دیگر بار فرصت عاشقی داد!

·       همسر و عشق مهربونم ، به خاطر تمام خوبیهات و به خاطر عشق پاکت ازت ممنونم. وجود تو، گل قشنگ زندگیم، بهترین بهانه است برای نفس کشیدن... تا همیشه عاشقانه دوستت دارم.

·       می خواهم پایم را، روی شنهای داغ کویر بگذارم، میدانم آنجا، ابری در انتظار من است...

 

 

 

                           هجدهمین ماهگرد پیوند ابدی دلهایمان مبارک

 

                                                                                                     شوریده(مرسا)

 

شش روز

با این که ساعت ۱۲ ظهره ولی چه قدر هوا اینجا سرده، خوب شد لباس گرم برداشتم

ــ آقا ماشين مي خواي؟

نه، مرسي

ــ اتاق نمي خواي؟

نه آقا ، مرسي

ــ نزديك حرمه ها

آقا مي رم خونه ي فاميلمون، بي خيال

عجب كيليدي بود

خب از كدوم ور برم؟ آهان

تا سر خيابونشون با ماشين مي رم، بعدش يه كم پياده مي رم كه وقت بگذره تا اونم برسه

 . . .

آقا پياده مي شم، مرسي. بفرماييد

 . . .

سلام

ــ سلام

يه دسته نرگس مي خواستم

ــ بفرماييد

مرسي

....................

 

رسيدم دم خونه شون. با مامان و داداشش سلام و احوال پرسي كردم. خودش خونه نبود. تو راه دانشگاه به خونه بود كه من زودتر از اون رسيده بودم. دلم مي خواست وقتي ميام باشه و ازم استقبال كنه ولي خوشحال بودم كه واسه اولين بار اون از يه شهر ديگه مياد خونه ي خودشون و من ازش استقبال مي كنم.

تقريبا يه ساعت منتظر بودم تا برسه. ولي يه ساعتش خيلي طولاني و سخت گذشت.

اما همين كه رسيد و چشماشو ديدم انگار تمام دنيا مال من شده بود. آرامش خاصي وجودمو فرا گرفت. همه ي سختي ها و دلتنگي هايي كه اين ۲ ماه ( تقريبا ۷۰ روز ) تحمل كرده بودم تو همون نگاه اول از بين رفت و من خيلي خوشحال بودم كه بازم پيش هم هستيم و دلم مي خواست لحظه ها مثل اون يك ساعت كند بگذرن اما ...

 

بعد از ۲ ماه و اندي، بيشتر از ۵   ۶ روز نتونستيم پيش هم باشيم. تازه اونم با كلي هماهنگي با استاد و ...

تو اين ۶ روز دلم خيلي آروم بود. آرامشي از جنس عشق. البته تا وقتي تو خونه ي خودمون نباشيم و خيلي از مسايلي كه الان داريم حل نشه به آرامشي كه با خيال راحت باشه نمي رسم. اما با شرايط روحي سختي كه داشتم، همين كه كنارش بودم بزرگترين نعمت خدا بود

روز تولدش گذشته بود اما شب عيد غدير تولد گرفتيم و خيلي خنديديم و به همه خوش گذشت. بعد از تولد فيلمي كه از خودمون گرفته بوديم رو ديديم و به ديوونه بازي هاي من خنديديم. ( دوستان از من به شما برادرانه نصيحت : تو مهموني ها جو گير نشيد. خودتون فكر مي كنيد حركاتتون عاديه ولي وقتي فيلم خودتونو ببينيد از خجالت آب مي شيد )

چند باري هم بيرون رفتيم و خلاصه خوش گذشت. اما خيلي كم بود

بعد از ۷۰ روز دوري فقط ۶ روز ؟؟؟ خدايي خيلي ستمه. دفعه ي بعد هم كه مي تونيم همديگرو ببينيم بعد امتحاناست، يعني اول بهمن

يه نصيحت برادرانه ي ديگه : سعي كنيد با همشهري خودتون ازدواج كنيد، چون راه دور خيلي سختي مي كشيد.

در اين كه مرسا بهترين بانوي دنياست شكي ندارم و هميشه خدا رو شكر مي كنم كه بهترين فرشته خودشو نصيب من كرده، اما همين بهترين بودنش تحمل دوري رو سخت تر مي كنه

پي نوشت:

ـ اين دفعه پي نوشت نداره. به جاش نصيحت برادرانه داشت

- البته يه چيزي هست كه نمي تونم نگم :

        عشق دور از آغوشم دوست دارم و دلم خيلي برات تنگه

 

                                     هفدهمين ماهگرد آرامش قلبهامون شكوفه بارون

 

                                                                                        ابراهيم

فراموش نشدنی

 

خواب بودم که ساعت گفت صبح است

بیدار شدم

چرا از خمیازه های بعد خواب خبری نیست؟

خنکای اب صورتم را نوازش کرد

پرده ی پنجره را کنار زدم که نگاهم به کوچه افتاد

خدایا چه شده؟

این همان کوچه است؟

تا دیشب که همه چیز...

رفتم پایین

با تعجب فقط نگاه می کردم

انگار درختان جشن گرفته اند

جامه ی سبز آنها یک شبه رنگارنگ شده بود

و تمام کوچه پر شده بود از برگ

خوب که نگاه کردم دیدم در همه ی خیابان ها جشن است

تمام شهر لباسی به رنگ های گرم مداد رنگی به تن کرده بود

آسمان را دیدم و حیرتم بیشتر شد

خدایا چرا روز است و در آسمان ستاره؟

من که کسی را خبر نداده بودم

نمی دانستم که طبیعت منتظر خبر من نمی ماند

ماه و خورشید می رقصند و آسمان را ستاره باران کرده اند

و درختان با برگ هایشان پرنده ها را شادباش می کنند

آسمان و زمین مهیاست که من به تو بگویم:

 

                             یگانه میراث عشق تولدت مبارک

 

 

پی نوشت:

. منو ببخش که بدون اجازه و روزی غیر از 26 ام آپ کردم

 هر کاری کردم نتونستم از کنار این روز بگذرم و تو وبلاگ چیزی نگم

. از اینکه به خاطر دانشگاه دوتامون نتونستم امروز رو پیشت باشم خیلی دلم گرفته

  ولی خوشحالم که 5شنبه کنارتم

                            

                                  کوچه را نگاه کن ،    با چشمان من

      ۸۸/۹/۹

                                                                                           ابراهیم

باز هم رویا

 

رو به رویم نشسته ای، سبزی نگاهت را به کویری نگاهم دوخته ای، حس شادی تمام وجودم را پر میکند, دستانم را در دستان همیشه گرمت میگیری و بوسه ای بر آن میزنی، خونی تازه در رگهایم جاری می شود، شکوفه لبانت باز می شود و من هم لبخند می زنم، از دلتنگی ات می گویی و من از شنیدنش عاشق تر می شوم.... بلند می شوی و همان شاخه گل نرگسی را که برایم آورده ای را بر می داری، در کنارم می نشینی ، ساقه اش را کوتاه می کنی، لابه لای موهایم که بر روی شانه هایم ریخته است جای می دهی، با نگاهت و لبخندت می گویی که زیبا شده ام، می خندم و دستانم را دور گردنت حلقه می کنم، می گویی و می گویی ومی گویی و من از اینهمه شنیده ها شاد می شوم، حس بودنت در کنارم پروازم می دهد، نمی خواهم به دلتنگی هایم فکر کنم، تنها همین لحظه برایم کافیست و نمی خواهم تمام شود، شادم و شادم و شادم، مستم و مستم و مستم... خودم را در آغوشت جای می دهم و...

صدای زنگ ساعت همین رویا را هم از من میگیرد

باز هم دلتنگی

و چه رویایی.... !

*

می گذارم که بگذرد

اما نمی گذرد

بر تنم جا خوش کرده است

لنگرش را تا اعماق وجودم نشانه رفته است

می داند خسته ام و کم طاقت

اما با جانم عجین شده است

از او می خواهم که از تنم بیرونش کند

پاسخی نمی دهد

شاید هم می دهد و من نمی شنوم

اما، با توام, باور کن خسته ام!

کاش بروی! قول میدهم دلتنگت نشوم!

*

خیلی وقت است که دلم می خواهد شما را ببینم و عطر تن مهربانتان را تا عمق وجودم ببلعم و بر دستان همیشه گرمتان بوسه ای بکارم، میخواهم با تمام وجود از عشق و دل شما بگویم، از بی کرانیش، از سادگی اش، از پاکی اش، از مهربانیش،... می خواهم بارها و بارها بگویم که شما بهترین مادر روی زمین هستید ولی افسوس که این آرزو بر دلم مانده است، آرزوی دیدن روی ماهتان

مامان کوچولوی من

گرچه چند روز گذشته است( 18 آبان)

اما

تولدتان مبارک!

امیدوارم سالهای سال با تنی سالم و روحی آکنده از آرامش در کنار کسانی که دوستتان دارند زندگی کنید

مامانی جونم از اینکه در دل شما جای دارم بر خودم می بالم

دوستون دارم به اندازه دل پاکتون

                                   هزاران بار تولدتان مبارک

                                                                          دختر کوچولوی شما

 

پی نوشتها:

· شاید نوشته ها ربطی به هم نداشته باشه اما هر چی در دل داشتم را اندکی نوشتم...برایم دعا کنید تا روزدیدنش دلتنگی ها را صبر کنم( بیشتر از 2 ماه میشه ندیدمش)

·پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد، با اینهمه، از منبر بلند باد بالا که میرود، درخت ها چه زود به گریه می افتند.... پاییز همیشه برایم معنای دیگریست...شاید چون زاده ی آنم ...

·از تو خوانده ام و می خوانم، از تو گفته ام و می گویم، از تو دیده ام و بینا شدم، از تو شنیده ام و شیدا شدم, با تو مانده ام و مانا شدم, با تو رقصیدم و رسوا شدم، بی تو چرخیدم و حیران شدم، بی تو خندیدم و گریان شدم, بی تو هستم و.... کاش روزی برای همیشه در کنارت باشم نازنینم!

·آخر این داستان من و تو دیگر از هم جدا نمی شویم... مگه نه؟

                      

                           شانزدهمین ماهگرد یکی شدنمان مبارک

                                                                      

                                                                                                  شوریده (مرسا)

 

من

ديريست

در آغوش ندارم و نيستم

دست را حس نمي كنم

نمي شنوم طعم گرم نگاه را

و نمي بينم عطر ناز صدا را

آرامش حضور لمحه اي روحم را نمي سايد

و در پس خستگي ها شانه ام نوازش نمي شود


...

افكارم پريشان است و دركم نمي كنند

بي تابم و گويند دلتنگ مشو

بغض نشكفته ي دل را به زبان نتوان گفت

عمق دريا تو نبيني ز سر شبنم صبح

خدا را با تو نيستم

بر خود مگير


...

گاه نمي خواهم و هيچ

گاه مي خواهم و مي خواهم اما نمي شود

زندگي نه آن است كه تو مي پنداشتي

اما من آن زندگي را مي سازم

چون مي خواهم كه اين نباشد

و مي دانم كه مي توانم

دور نيست


. آره ، ربطي به ماهگرد نداشت. نوبتم بود و دلم اينا رو گفت

. دورم از تو


                             پانزدهمين ماهگرد يكي شدن دلامون مبارك

ابراهيم

به همين سادگي...

جلوي كامپيوتر نشسته بود، دقيق نميدونم چي كار ميكرد چون من يه جورايي رو به روش نشسته بودم و صفحه مانيتور رو نمي ديدم، فكر ميكنم طبق معمول داشت آهنگ دانلود ميكرد( چون عاشق آهنگاي غمگين و قشنگه البته هر آهنگي رو هم نمي پسنده) زانوهامو بغل كرده بودم و چونمو گذاشته بودم رو پام و زل زده بودم به اون، به دستاش نگاه كردم كه داشت يه چيزي تايپ ميكرد و خيلي تند رو صفحه كيبورد ميگشت، به دستايي كه وقتي دستامو ميگيره پر ميشم از حس قشنگ مهربوني ، دستايي كه هر وقت از دستام دور ميشن انگار خيلي تنها ميشم، حواسش به من نبود كه دارم نگاش ميكنم، نگاهم رو از دستاش به آغوش گرمش دوختم، آغوشي كه وقتي به روم بازه و آروم بغلم ميكنه حس ميكنم امن ترين جاي دنياست و اونجا رو با هيچ جاي دنيا عوض نميكنم چون سرپناه آرزوهام و روياهام همين جاست،در هر ديدار اولين اتفاقي كه ميفته قرار گرفتن در همين بهترين جاي دنياست كه بيشترين آرامش رو بهمميده، و هر زمان كه در كنار هم باشيم و باز هم دلم تنگ بشه( ديوونه ام ديگه) خودمو مثل بچه ها ميندازم در آغوشش تا تمام اون دلتنگي ها و دلنگراني ها تموم بشه و اونم اول با تعجب اما بعد خيلي مهربون محكم بغلم ميكنه و چه قدر اون لحظه همون آغوش رو مي خواستم...سرمو بردم بالاتر و به صورت مهربون و ساده اش نگاه كردم و به لبهايي كه وقتي ميخنده دنيامو پر از سفيدي شادي ميكنه و منو اميدوار به آينده.... نميدونم چه مدت طول كشيد كه همينجور داشتم نگاش ميكردم و اينجوري ساكت بوديم اما يهو برگشت نگام كرد و گفت: چي شده؟ چرا ساكتي؟ به چي نگاه ميكني؟ ... به خودم اومدم و تو چشماش نگاه كردمو شونه هامو دادم بالا و يه لبخند كمرنگ زدم كه يعني هيچي... زبونم نمي چرخيد و اون لحظه نميتونستم چيزي بگم... گفت دانلود شد گوش بده... چيزي نگفتم ... صداي آهنگ ميومد يعني مي شنيدم اما نمي فهميدم چي ميگه حواسم يه جاي ديگه بود و نگاهم به چشماش گره خورده بود... چشماني كه بعد از شخصيت و اخلاق خوبش منو عاشق خودش كرد و هميشه از زيبايي و جذابيت چشماش براش ميگم و اينكه هيچ وقت بدون اونا نمي تونم زندگي كنم، نگاهي كه وقتي با نگاهم گره ميخوره ميخ كوبم ميكنه و يه جورايي طلسم ميشم، نگاهشو جدا كردو دوخت به صفحه مانيتور اما من داشتم نگاش مي كردم و قلبم تند تند ميزد، قلبي كه با همين نگاه بيشتر لرزيد و دور از همين نگاه خيلي بي تابي ميكنه، چشماني با مژه هاي بلند كه وقتي خيس ميشه جذابيتش چند برابر ميشه و قلب من بيشتر ميلرزه، چشماني كه هيچ وقت راضي به باروني شدنشون نيستم اما گاهي...چشماني كه وقتي ازم دوره دنيام تاريك ميشه و چشمانم بي نور، نگاهي كه هميشه تو خيالم پرسه ميزنه و برقش دنيامو روشن ميكنه،نگاهي كه وقتي ناراحتم نگران ميشه و با مهربوني ناراحتيمو كمرنگ ميكنه، من عاشق اين نگاهم!

آهنگ تموم شد ، اينو از نگاه كردن دوباره اش به چشمام و پرسيدن اينكه چه جوري بود؟ فهميدم اما تو نگاهش به غير از اين يه سوال ديگه هم بود كه چرا ساكتم؟ و من چون نمي خواستم اينو بپرسه چون نمي دونستم جوابشوچي بگم گفتم: نه زياد خوب نبود، اونم گفت آره خوب نبود، از جاش بلند شد و گفت الان ميام، و از اتاق رفت بيرون، به صندلي خالي بدون اون نگاه كردم، دلم خالي شد، و قلبم تند تند زد، انگار ديوارهاي اتاق داشتن خفم ميكردن، خيلي سريع از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون، رفته بود دست شويي، رو مبل تو هال نشستم و منتظر شدم كه بياد، اون اتاق واسم بدون اون خيلي ترسناك بود، تلويزيون رو روشن كردم و بدون توجه به برنامه اي كه نشون ميده به صفحش خيره شدم و تو ذهنم تمام اين لحظات رو مرور كردم، لحظاتي كه در كنارم آروم نشسته بود، وجود مهربون وخيلي آرومش رو دوست دارم و هيچ توقعي ندارم جز اينكه تنهام نذاره، يهو حس دوري و تنهايي افتاد تو تنم و براي فرار از اين حس رفتم تو آشپزخونه و براي خودمون دو تا چايي ريختم و كنارش دو تا شكلات كاكائويي گذاشتم( آخه من عاشق كاكائو هستم و اونم دوست داره) در همين لحظه اومد و با هم دوباره رفتيم پشت كامپيوتر نشستيم و چه قدر حس خوبي بود وقتي در كنارم مي نشست حتي اگه حرف نمي زد، اما گاهي دلم براي حرف زدناش تنگ ميشه، دوست دارم صداي قشنگ و مردونش تو گوشم بپيچه و پر بشم از حس خواستنش، وقتي با منه چه قدر روزها قشنگه و چه قدر اين دل آروم و شاده، واسم يه اهنگ ديگه گذاشته بود و دوتامون داشتيم گوش ميكرديم اما من به گذشته فكر ميكردم به روزهايي كه پر از التهاب بود، روزها و شبهايي كه نمي دونستيم آخر اين دوستي به كجا ميكشه و چه قدر دوست داشتم هر چه زودتر ببينمش اما نميشد، به يكم جلوترش فكر ميكردم به زماني كه با خانوادش در ميون گذاشت و من چه قدر مي ترسيدم از مخالفتشون، به بعدترش فكر ميكردم كه حس ميكردم هنوز به طور كامل از طرف خانوادش مورد قبول نيستم و چه قدر اين موضوع اذيتم ميكرد، به مراسم عقد و اون دلهره ها فكر ميكردم به روزي كه تو حرم قسم خورديم تا ابد همديگرو دوست داشته باشيم ،به روزهاي زيادي كه پارسال پيش هم بوديم و به مرور اين روزها كمتر و كمتر شد و ديدارها ديرتر و ديرتر، به الان فكر ميكردم كه رابطم با خانوادش بهتر شده اما اون صميميتي كه آرزوشو دارم نتونستم بر قرار كنم( البته به جز امير و عرفان كه دو تا برادرش هستن و خيلي باهاشون راحتم) به زمان طولاني اي كه سپري شد تا بالاخره ديدمش و الان در كنارش نشستم و داريم با هم آهنگ گوش ميديم،به آينده...نه آينده نه فقط همين حالا! چشام پر از اشك شد، نه اشك غم و نه شادي، يه اشكي كه داستان اين گذشته رو بيان مي كرد يه اشكي كه خودمم نمي دونم چرا تو چشام جمع شد اما نبايد گريه ميكردم چون رو به روي من نشسته بود، خودمو جمع و جور كردم و دوباره به چشماش نگاه كردم، آهنگ تموم شده بود و چون اون گفت قشنگ بود منم گفتم آره خوب بود،دوباره ازم پرسيد چي شده؟ و من كه جوابي نداشتم كه بدم بلند شدم و سرشو آروم بغل كردم و دستمو تو موهاي مشكي و پر پشتش كردم، ديگه نمي دونستم چه جوري جلوي اشكامو بگيرم ...

آره، روزهايي كه با هم هستيم به همين سادگي مي گذره و قرار نيست هيچ اتفاق عجيبي بيفته،بارها و بارها همين صحنه ها اتفاق ميفته و من بدون هيچ دليل خاصي دوست دارم زل بزنم بهش وسير نگاش كنم و تمام روزمو اين اتفاق پر كنه، من عاشق همين سادگيها هستم، عاشق نگاه كردن به كسي كه دلم به بهانه ي ديدنش مي تپه،و زل زدن به چشمايي كه دنيارو واسم خلاصه كرده و چه زود تموم ميشه ومن باز هم بايد روزهامو با همين خاطره ها بگذرونم به اميد يه ديدار دوباره كه معلوم نيست كي باشه، الان يه ماه از آخرين ديدارمون گذشته و باز من پرم از دلتنگي....

پي نوشت ها:

· شب 21 ماه رمضون رفتم حرم امام رضا، جاتون خالي عالي بود، حسابي خالي شدم، البته خيلي هم شلوغ بود، تو عمرم اينهمه جمعيت نديده بودم يك جا ( نه اين كه تا حالا نرفته باشم اما حس ميكردم اينبار شلوغ تر و قشنگ تره) ، موقع برگشت همه خيابونا رو بسته بودن مجبور شديم يكي دو كيلومتري پياده بريم ولي اينقدر جمعيت زياد بود كه مگه ميشد راه رفت؟ اما به تمام اين دردسرهاش مي ارزيد، واسه همتون دعا كردم و واسه همتون دو ركعت نماز خوندم( اگه خدا قابل بدونه) به قول داداشم زانوهام پينه بست اما آدميم كه نمي تونم دوستامو فراموش كنم اميدوارم خدا قبول كنه...

پارسال اين روزها در كنار ابي بودم اما امسال...

· ديگه چيزي ندارم بگم... الان لبريزم از احساس ديدن و خيره شدن به چشماي مهربونش

· افكارم در سرم جا نمي شود و مشكلاتم درحجم بودنم گنجايش نمي يابد... در يك كلام: زياد خوب نيستم!

· پليس پي قاتل مي گشت، چشم هايت را پشت عينك دودي قايم كردي!

                                                        چهاردهمين ماهگرد عهد بستن ابديمان مبارك

شوريده(مرسا)

عالي بود

غير منتظره بود

و شايد بتونم بگم هنوز باورش هم سخته برامون كه تا الان پيش هم نشستيم

صبح روز 1 مرداد ماه ابي رسيد مشهد... باور كردنش سخت بود كه بالاخره خدا راضي به با هم بودن ما شده و دوباره مي تونيم همديگرو ببينيم، به دليل برخي مسائل روز 3 مرداد منو ابي با هم برگشتيم به تهران. قرار بود اين چند روز رو پيش هم باشيم اما چند روز تبديل شد به چند هفته و هنوز باورمون نميشه كه اينهمه مدت در كنار هم بوديم.

الان در كنار هم نشستيم و داريم اين مطلب رو با هم مي نويسيم. خيلي شيرينه و خيلي قشنگ.

شايد حكمت اونهمه در كنار هم نبودن حتي در روز سالگرد پيوندمون اين شد كه الان 28 روز پيش هم باشيم ( آخه من 28 ام بليت دارم واسه مشهد ).

واقعا اينبار نميدونيم چي بنويسيم خوب... مگه چيزي هم مي مونه واسه نوشتن؟ در كنار هم بودن و عاشقي كردن جز بودن در اون لحظه چيزي واسه گفتن نداره، مي فهمين كه؟!

همراه با نوشتن داريم آهنگ جديد محسن ياحقي به نام ( حتما تو هم يادته ) رو گوش ميديم( يه قسمت كوتاه آهنگ ):

من نميگم پيش من باش

نميگم عاشق من باش

نميگم به ياد من باش

حتي چشم به راه من باش

به خدا قسم قبول كن

جون اين عاشق خستت

نميخوام هيچي من از تو

جز همين كه تو فقط

نذار دلواپس عشقت بمونم نمي تونم

آخه اين دست خودم نيست ديوونم دوست دارم

( حالا ابي هم داره باهاش ميخونه... فداش بشم صداش قشنگه)

ابي ميگه: خدا نكنه

.

درسته فقط دو روز ديگه پيش هم هستيم اما نميخوام اينجا و الان كه پيش هم هستيم حرف از جدايي و باز دلتنگي بنويسم پس بي خيال...

.

مرسا: ابي تو چيزي نمي خواي بگي؟

ابي: ... چي بگم ، خوب تو همه چيو گفتي

مرسا: باشه تو هم كه فقط بلدي بگي همه چيو تو گفتي... خوب يه چيزي بگو ديگه

ابي: آهان يادم اومد يه چيز مهم مي خواستم بگم، خوب شد ازم پرسيدي

مرسا: خوب بگو ديگه، هميشه عادت داري منو زجركش كني تا بگي

ابي: ااااااااا    نگو. باشه الان ميگم: مي خواستم بگم همسر نازنين تر از گل نرگسم سيزدهمين ماهگرد پيوند آسمونيمون مبارك ......... خيلي دوست دارم ميراث عشق

مرسا: ممنون عزيزم... اما گلم بايد اينو آخرش ميگفتيما... اينبار قانون شكني كردي...     فداي اين قانون شكنيت برم من... بر تو هم مبارك باشه بهترين وفادار دنيا

ابي: خدا نكنــــــــــــــــــــــــــــــــه. اينقدر نگو...

خوب آخرشه ديگه. مگه بازم مي خواي چيزي بنويسي؟

مرسا: نه ديگه، حرفي نمونده... باشه اينم به خاطر تو

پايان گفتمان!

 

 

* اين روزها نميدونم چرا اكثر وبلاگهاي دوستان مبتلا به سكوت شده... كجايين بچه ها؟ چرا كم مينويسين؟ ( البته خودمون هم كم و بيش جزوشون هستيم )...

* حرفي نيست واسه گفتن... اميدواريم هميشه دلاتون پر باشه از شادي و عشق...واسمون دعا كنين

* گرچه ابي قانون شكني كرد اما باز هم ميخوايم اين آخر بگيم:

           

                سيزدهمين ماهگرد پيوندمون مبارك

                                           شوريده(مرسا) و ابراهيم